شهریار ومعشوقه اش


* تعریف می‌کرد که همون موقع که من دانشجوی طب بودم، یواشکی یه مطب راه انداختم، بعد سید هم بودم و دستم سبک بود، خیلی هم مریض می‌اومد پیش من، می‌گفت دانشکده هم می‌دونستن ولی چیزی نمی‌گفتن. بعد می‌گفت یه روز یه دختری از اتاق انتظار هراسان گذشت و اومد تو اتاق من که: آقای دکتر دستم به دامنت که پدرم داره می‌میره. منم فوراً کیف دکتریم رو برداشتم و راه افتادم. حالا اون مریضی رو که تو اتاقشه و داره اونو معاینه می‌کنه. ول کرده. اون طوری که خودش می‌گفت: مریضهایی که تو اتاق انتظار بودن می‌گفتن آقای دکتر ما خیلی وقته اینجا نشستیم. می‌گه من گفتم: مگه نمی‌بینین پدر این داره می‌میره. خلاصه درشکه سوار شدیم و رفتیم پایین شهر. دیدم یه اتاق مخروبه‌ای هست که کفش معلومه که حصیری یا گلیمی بوده که تازه جمع کردن. می‌خواست بگه که از فقر بردن فروختن. بعد گوشة اتاق یه پیرمردی تو یه لحاف شندره‌ای داره ناله می‌کنه.

می‌گفت: مریضو معاینه کردم و نشستم نسخه نوشتم و به دختره گفتم برو فلان داروخانه که آشنای من‌اند این داروها رو مجانی بگیر. همة این کارها رو کردم و نشستم بالای سر مریض زار گریه کردن.

شهریار با خنده می‌گفت: صاحب مریض یعنی اون دختره اومد پیشم و می‌گفت: آقای دکتر عیب نداره، خدا بزرگه، خوب می‌شه (غش غش می‌خندد). بعد می‌گفت: سایه جان! با این وضعم من می‌تونستم دکتر بشم!؟

* دوستی شهریار نسبت به صفای دوستی من نسبت به او یه جور غبارآلود بود. چی بگم، اون روز یکی از روزهای خیلی تلخ من بود.

* داستان از این قراره که یه روز رفتم خونه شهریار دیدم بیدار نشسته. معمولاً هروقت می‌رفتم خونة شهریار، اون خواب بود. گفتم: سلام شهریار جان! دیدم سرشو پایین انداخته و هیچی نمی‌گه. (حرکات شهریار را تقلید می‌کند)... اگه خانوم مادرش درو باز نکرده بود من می‌گفتم لابد مادرش مرده که شهریار این‌طوری ماتم گرفته.

منم با تعجب نگاش کردم. خب منم واقعاً خیلی کله شق بودم. شهریار که سهله اگه خواجه حافظ هم بود من سرخم نمی‌کردم پیشش؛ حالا هم همین طورم. اما حالا با نرمی رد می‌کنم اما اون وقتا خیلی جدی و کله شق بودم... من به کسی بگم سلام اون جواب نده... هر کی می‌خواد باشه؛ ولش می‌کردم (با لبخند این حرفها را می‌گوید). اما حالا نه دوباره سلام می‌کنم، سه باره سلام می‌کنم.

به هر حال گفتم سلام شهریار جان! دیدم بق کرده و سرشو پایین انداخته و نشسته. منم بق کردم و شروع کردم به تماشای در و دیوار (سایه دستانش را برهم می‌گذارد و در و دیوار را نگاه می‌کند.) بعد از سه – چهار دقیقه زیر چشمی نگاش کردم دیدم گوشة لباش تکان می‌خوره... این رمز شهریار بود؛ یعنی وقتی گوشة لباش می‌لرزید معلوم بود که یه چیزیش می‌شه. بعد یه مرتبه سرشو بلند کرد و به من گفت: تو چرا هر روز می‌آیی اینجا؟ (هنوز هم پس از سالها تلخی و سنگینی این پرسش شهریار از حالت چهره و لحن سایه تشخیص دادنی است) اگه جز شهریار هر کس دیگه‌ای بود من پا می‌شدم و درو به در می‌زدم و می‌رفتم... آخه من جایی نمی‌رم که کسی به من بگه چرا هر روز می‌آیی اینجا. من با تعجب نگاش می‌کردم، پیش می‌اومد که با من شوخی کنه ولی انقدر قیافة تلخ ... به خودش گرفته بود که معلوم بود شوخی نمی‌کند. من فقط با تعجب نگاش می‌کردم... شروع کرد به داد و بیداد و گفت که: من مالک نیستم که تورو مباشرم کنم، من وزیر نیستم که تورو معاونم کنم و از این چیزهای مسخرة دنیوی به اصطلاح؛ من فقط حیرت کرده بودم که چه شه شهریار؟ خل شده!... هی گفت،... من به شما گفته‌ام دیگه، اصلاً رفتن پیش شهریار برای من یک پناهگاه بود. اساساً چند چیز بود که من هر مصیبتی رو با اونها می‌تونستم تحمل و فراموش کنم:

یکی پیش شهریار می‌رفتم و یکی بیلیارد بازی می‌کردم. حالا توجه کنید که شهریار که به رغم من پناهگاه منه اون هم پناهگاهی که من از سالها پیش با شعرش آشنا هستم، عاشقانه شعرشو دوست دارم و خودشو هم دیدم که آدمی یه فوق‌العاده لطیف، فوق‌العاده مهربان و فوق‌العاده نیکخواه، داره با من این‌طور برخورد می‌کنه... هی گفت و گفت و گفت؛ من می‌فهمیدم که چه بلایی داره به سرم می‌آد، ظاهراً یک لحظه شهریار سرشو بلند کرد و دید که من زارزار (الف «زار زار» را باید کشیدة کشیده بخوانید) دارم ساکت گریه می‌کنم. از اون گریه‌ها. (دستش را به صورتش می‌کشد) من کاملاً حس می‌کردم که صورتم خیسه، نمی‌دونید چه حالی داشتم... یه وادادگی عجیب؛ یه بی‌کسی مطلق، وای وای؛ یک آدم غریب. یه آدم بی‌کس که اصلاً نمی‌فهمه که چرا اینجا اومده و اینجا نشسته! (چشمانش‌تر شده است) .

پیر پرنیان اندیش/ج1

/ 2 نظر / 32 بازدید
احسان

سلام خوبی دوست عزیز خیلی مطالب خوبی داری بااین مطالب و بازدیدت می تونی روزی کمش 10 20 هزار تومن درآمد داشته باشی فقط کافیه به آدرس زیر بری و ثبت نام کنی ولی واقعا ایولا وبلاگت خوبه http://www.parspa.com/?q=regnuser&moref=احسان

دعوت از دکتر جلیلی

سلام بیانیه ای جهت دعوت از دکتر سعید جلیلی در انتخابات از طرف فعالین رسانه ای و وبلاگ نویسان استان اصفهان منتشر شده است. در صورت تمایل نسبت به امضای آن اقدام فرمایید. jalili-isf.blog.ir یا علی